
و چه این جمله به فکر همگی افتادهبچه ها را چه کنیم؟بچه ها میخواهندبچه ها میرقصندبچه ها میخواننداین طریقی است که در خاطرشان میماندای فلانی!دو سه خطی بنویسساده تر، رنگی تردر پی قافیه و واژه نباشسوژه امروزی، بگذر از دلسوزیله له هایی همه دلسوزتر از مادرشانبی خیال از غم فردایی و از عاقبت و آخرشانمن هنوز معتقدم میشود عشق به آنها آموختمیتوان دربدر واژه بازار نبودمیتوان تقدیم کرد و پشیزی به پشیزی نفروختمیتوان عشق به آنها آموخت ...
ادامه مطلب
قهر ها بهانه است کسی که دوستت دارد برای ماندن در بین هزاران نقطه ی سیاه شب حتی اگر یک نقطه ی سپید بیابد دلیلش می کند برای ماندن و کسی که می خواهد برود در سپیدی روز حتی اگر نقطه ای سیاه را هم نیابد با انگشتش به گوشه ای اشاره می کند که انگار نقطه ای سیاه یافته !!! کسی که رفتنی است دیر یا زود میرود......
ادامه مطلب
کار شاقی نکردهام،فقط به زانو در نیامدمفقط تاریکی را از تکلمِ بیهودگی بازداشتهام.دشوار نیستشما هم بگویید نور!بگویید امید!بگویید عشق!آدمی چیزی شبیه بوی خوش باران است....
ادامه مطلب
همه هر روز صبح می رسند: ماشین ها به پارکینگ، کارگرها به کار آفتابگردان ها به خورشید، میوه ها به فصل ! کفش ها به راه می افتند دست ها به کار دانشجوها مثل همیشه به هیچ می رسند ! چراغ ها به قرمز، پلاک ها به بن بست، راه ها به چاه ! دل ها می ریزند اشک ها هم … روز مثل هر روز به شب می رسد دیوار به فلک، فلک به دست … دست ها هر روز صبح از روزگار، درد آزگار می کشند … من اما نه نقشی از تو مانده بر دلم برای کشیدن؛ نه پاکتی … من، هر روز صبح به تو نمی رسم و نمی دانم کجا داد بزنم: که این رسم روزگارِ رسیدن ها نیست ...
ادامه مطلب
به یادتم هنوزماگر چه زود رفتیاگر چه بی تفاوت به هر چه بود رفتیبه یادتم هنوزم اگر چه پر کشیدیاگر چه تلخ اما به آرزوت رسیدی , به آرزوت رسیدیمنو همین یه عکست به هم علاقه داریمکه سالیانه ساله به درد هم دچاریمخودت که دیگه نیستی نبایدم بدونیعذاب غیر از این نیستکه چشم به راه بمونی روزنه ی امید ازکنار من سفر کردچه تلخه اینکه باید یه عمر بی تو سر کردهمیشه خاک سرده همیشه سرد بودهکنار هر دوایی همیشه درد بوده , همیشه درد بودهمنو همین یه عکست به هم علاقه داریمکه سالیانه ساله به درد هم دچاریمخودت که دیگه نیستی نبایدم بدونیعذاب غیر از این نیستکه چشم به راه بمونی...
ادامه مطلب
خوشبختي يعني:قلبي رو نشكني.دلي رو نرنجوني.آبرويي رو نريزي.ديگرون از تو آسيب نبينن....
ادامه مطلب
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دیدعارف صفت روی تو در پیر و جوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دیددیوانه منم، من که روم خانه به خانهعاقل به قوانین خرد راه تو پوید دیوانه برون از همه آئین تو جویدتا غنچهء بشکفتهء این باغ که بوید هر کس به بهانی صفت حمد تو گویدبلبل به غزل خوانی و قُمری به ترانهبیچاره بهایی که دلش زار غم توست هر چند که عاصی است ز خیل خدم توستامید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر “خیالی” به امید کرم توستیعنی که گنه را به از این نیست بهانه “شیخ بهایی”...
ادامه مطلب